تبليغاتX
tiyam

يادمون باشه كه

 هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم

 چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم

تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره

 يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم

 يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

 چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

 چون زندگيش رو ازش ميگيريم

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:0 AM  توسط تيام | 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي

 خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي

 را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد

وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده

 بود چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي

 زنده مانده . چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است متحير از اين مساله کارش

 را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟


همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد

مرد شديدا منقلب شد . ده سال مراقبت . چه عشقي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 6:55 PM  توسط تيام | 

گلم 6 ساعت جلوي آينه است...... داره موهاي من شونه ميكنه!!!! بهش هرچي مي گم زود

 باش تو برو خودت حاضر شو الآن مهمونا ميان گوش نميده!!!.... تا اينكه دست از سر كچل

من برداشت..... ولي كور خونده.... نوبت منه تلافي هر چقدر موهاي منو كشيد رو در بيارم....

خودش از دست گلي كه به آب داده خبر داره واسه همين مي گه: نه عزيزم راضي به زحمت تو

 نيستم تو برو به كارات برس موهاي من كه كاري نداره يه كم شونه و يه عالمه ‌ژل حله قضيه......

 ولي من كه ولش نمي كنم...... تا دونه ي آخر موهاشو مي كنم!!!!!!!!! ولي راستش دلم نمياد....

 آروم شونه اش مي كنم...... و مي ذارم خودش ژل بزنه.......

<دينگ دونگ>          

- گلمممممممممممممممم..... بدو برو در و باز كن مهمونا اومدن.........

- من كه هنوز حاضر نيستم خودت باز كن....

- من؟؟؟ منم حاضر نيستم خب..... هي بهت مي گم زود باش تمومش كن هي لفتش دادي.....

 بدو حاضر شو برو...

<دينگ دونگ>    

- اومديم........!!

نهايتا با هم باز كرديم..... ولي من بهش زبون درازي مي كنم چون زودتر حاضر شدم....

اونم از پشت مهمونا با اشاره مي گه: پيشتگشههههههههه!!!!!(pishtagashahhhhhh)

منم به خيلي ريلكس مهمونارو دعوت مي كنم بيان تو و يواشكي انگشتمو فرو مي كنم تو كمرش!

من چايي ميارم..... اون بشقاب هاي پيش دستي رو مي ذاره و شيرني تعارف مي كنه... در همين حال:

<دينگ دونگ>          

بهم اشاره ميكنه برو درو باز كن..... منم اشاره مي كنم خودت برو در و باز كن...

به من شيريني خامه اي تو دستشو نشونم مي ده..... منم چايي داغمو.....

شوخي هاي ما كاملا جديست!!! به خاطر گل روي مهمونا قضيه موكول مي شه براي بعدا.....

 با هم درو باز مي كنيم......

<ساعتي بعد از ورود همه مهمون ها>

آهنگ پيش زمينه: اي دوست تولدت مبارك.... آقا تولدت مبارك.... خانوم تولدت مبارك.....

بچه تولدت مبارك... خرچه تولدت مبارك.... بقال تولدت مبارك.... چقال تولدت مبارك....

 بادا بادا بادااااااااااااا تولدت مبارك

!!! شادا شادا شاداااااااااااا تولدت مبارك!!!!!

دست...                       

سوت....

موج مكزيكي....

ترقه....

داد...                                          

بيداد.....

جيغ.....                                  

سوت بلبلي....

لرزش شيشه و در نهايت شكستن....

به نوبت از لوستر آويزون شدن....

فرياد...                                   

جغجغه.....              

بشكن....             

فشفشه....

    

دست باروني... دو انگشتي و سه انگشتي و سيلي....                                                    

خود كشي....

هيجان....                                                               

حركات موزون - انواع و اقسام مختلف....

رقص نور...                                                                                 

چراغ قوه تكون دادن....

آبشار و سفينه و زنبور.....

بالا و پايين پريدن.....

گرگم به هوا.....

دنبال بازي.....

و شيپور!!!! صداي آهنگ ديگه نمي رسه!!!!..... هركي هر

كاري دلش خواست كرد...

بيچاره من و گلي كه بايد بعدا اينجا ها رو مرتب كنيم.....!!! همه به شكل نامعلومي دچار سردرد

 مزمن شدن و آسپيرين هاي ما تموم شد!!!!

<شاااااااااااااااااااام..... دست پخت من و گلي >

تا گوش كار مي كنه صداي قاشق و چنگال مياد..... همه محو غذان... دارن انرژي ذخيره

مي كنن واسه بعد از شام...... شام يه عالمه چيز هاي خوشمزه خوشمزه است!!!! دلت اونايي

كه خودشونو لوس كردن و نيامدن بسوزه!!!!

<بعد شام نوبت چيه؟؟؟؟>

دوباره بساط قبل از شام به پا شد....... دوباره دست... دوباره سوت.... دوباره آسپيرين!!!!!!

چراغها خامووووووووووووووش!!!! دارااااااااااااااااااااااااااااان!!!! كيك!!!!! كيك رو

 گلم مي بره با يه عالمه شمع رنگارنگ و فرفري......... همه ذوق.... شوق..... هيجان......

1...2...3.... فوووووووووووووووووووووووت.... آخ آرزو يادش رفت!!!! (قربون فراموش

كردنت برم!!!)

1...2...3... فوت فوت فوت فوت فوت فوت فووووووووووت..... اه اه اه از دست اين بچه هاي

 فضول.......! دوباره!

1...2....3... فووووووووووووووووووووت... تي جاني فدااااااااااااااااا.....!!!!! تولدت مبارك

گلمممممم!!!

مثل اينكه من بايد چاقو رو بيارم... خودش نمياد... اگه مي خواست بياد تا حالا اومده بود.....

 هميشه من با اين چاقو مشكل دارم.... سر به هواست مي دونم.... خيلي بلاست مي دونم......

 تازه...... به خودش جرات داد دست گلي رو يه بار بريد.... منم زدم تو دهنش....!!! خلاصه...

 رقص چاقوش با خودتون....!

ميرم چايي ميارم...... آدمهاي شكمو كه سر شام خودشونو خفه كرده بودن دنبال يه جايي تو

دلشون براي كيك مي گردن.....!!!!

با اينكه از شيريني جات نفرت دارم ولي كيك تولد گلم نمي شه به اين سادگي ها ازش گذشت.....

 گل روي كيك مال من!!!! هه هه.... نقشه ي بچه ها رو خودم خراب كردم...!!!

هوووووووووووووووووووووووووووووووووم !!!!<سرفه... سرفه>.... پريد تو گلوم....

همه چشم هاشونو انداختن پايين.... كه يعني ما چشمون به اون نبود!!!!!

نوبتي هم باشه نوبت كادو ه.............. مممممممممممم..... چه همه كادو.... به گلي اشاره مي كنم

50  - 50.... اونم مي گه 90-10.... ميگم: خيلي.............. نامردي...! 40-60...... مي گه:

نچ!!!!! 80-20..... مي گم: جهنم ضرر..... 70-30.... مي گه: قبول و به توافق مي رسيم كه

70? مال من و 30? مال اون...... بهتون گفته بودم كه گله................!!!!

و اما كادوي من...... چي مي گه؟؟؟؟.... يه لبخند كاملا پر معنا زدم كه يعني:

عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشقه....                                                        

زندگيم با بودنت درست مثل بهشته....

تو خونه سبد سبد گل هاي سرخ و ميخك

عزيزم دوست دارم تولدت مبارك....!!!!

<خوب شد اندي اينو خوند وگرنه چي داشتم بگم؟؟؟؟؟>

با يه عالمه بووووووووووووووووووووووووووس

 و بغل!!!!!!!!!!!! كه البته خودمونو جلوي مهمونا نگه مي داريم!!!

<وقت رفتنه!!!>

همه خسته.... همه تنهاااا... همه آقلادا گدي يدي....!!!! چشمها نيمه بسته..... و يكي يه دونه

 از اون بادكنكهايي كه گلم با هزاااااااااااااااااار زحمت با گاز پر كرده بود دستشون........

من و گلم يه نگاهي به هم مي كنيم و از افكار پليد تو ذهن هم خبر داريم.....

 يه سوزن من..... يه سوزن اون....!

يواشكي وقتي كسي هواسش نبود بادكنكهارو مي تركونديم و تو دلمون كلي مي خنديديم!!!!!!!!!!!!!

خواب از سره همه پريد!!!!...خلاصه همه رفتن........                           

- گلم... يه بويي نمياد؟؟؟؟

- چرا....

- ببين گاز ها خاموشن؟؟؟

- آره....

اوه.... ياده بادكنكها مي افتيم..... چي مي گه؟؟؟ دوتاييمون مي دويم

پنجره ها رو باز مي كنيم

قبل از اينكه گاز مردم آزاري مارو خفه كنه......!!!!

من خسته.... گلم بيشتر..... من موندم و گلم و.......... يه دنيا حرف!!!!!

 

پاورقي: گلم.. نازم... عزيز دلم... فداي تو بشم روز ميلادت مبارك....!تولد تو? تولد همه ي خوبي هاست.... پس خوب شد  

متولد شدي....! در ضمن هيچ موجود زنده ايدر اطراف ما زندگي نمي كنه.... شما غصه ي همسايه ي نداشتمونو

نخورين....!

به اميد روزی که من و گلم در کنار هم باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 7:20 PM  توسط تيام | 


  آسمانم ستاره مي خواست كه تو آمدي .


  ابر حسود اما چشم ديدن خوشحاليم را نداشت.


  آسمانم ابري شد.


  باريد و باريد و من ...

 

   به انتظار ديدن دوباره ات قطره هاي باران را يكي يكي مي شمردم.


  اما تو ديگر پشت ابر ها نبودي وقتي كه تمام شدند.


  نمي دانم در كدام صورت فلكي بايد به دنبال تو گشت.


  در آسمان بزرگ من جاي يك ستاره خالي شد.


  كاش از خورشيد فرار نمي كردي تا روشنتر


  به دنبالت مي گشتم.


  كاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست.


  كاش ابر ها كمي مهربانتر بودند ...


  تا تو را گم نمي كردم.


 اي كاش ميدانستي شبها....


 تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام


  به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود


 در روي زمين كسي هم هست


 كه سبزي لحظه هايش روزي آرزويم بود ....


 خانه را در چشم هاي تو پيدا كردم


  پلكهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم .

 

 

 براي رسيدن به تو


 پا پيش گذاشتم


 خودم را قسمت كردم


 تو را سهم تمام روياهايم كردم


 انصاف نبود


 تو كه ميدانستي با چه اشتياقي


 خودم را قسمت ميكنم


 پس چرا


 زودتر از تكه تكه شدنم


 جوابم نكردي


 براي خداحافظي


 خيلي دير بود


 خيلي دير!!!

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 1:51 PM  توسط تيام | 

 

 به نام اولين و آخرين!

 

 

 خداحافظ همين حالا

 

 همين حالا که من تنهام

 

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

 

  خداحافظ کمی غمگين

 

 به ياد اون همه ترديد

 

 به ياد آسمونی که من رو از چشم تو مي ديد

 

 اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت سادس

 

  نه اينکه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست

 

 خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به روی روياها

 

 بدونی بی تو و با تو همينه رسم اين دنيا

 

 خداحافظ

 

            خداحافظ

 

                       خداحافظ  همين حالا 

 

                                                                                خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 7:8 PM  توسط تيام | 

 

 

 

 

دوش در خواب و در بیداری

 

تو را می جستم من از تاریکی

 

 

تو برایم روشنایی بودی

 

آخر چرا رفتی قهرمان شب بیداری

 

 

*

 

ندانستم رنگ زرد رخسارم

 

خبر از رنگ سرخ دلم دارد

 

 

و سرخی این دل من

 

خبر از رازی مگو دارد

 

 

*

 

گفت با هر گوش مگو رازت را

 

تا بر ندارد جهان خبر عشقت را

 

 

*

 

سر زلف خویش به دست باد دادم من

 

آخر چرا رفتی من ماندم به که نازم من

 

 

*

 

گفت: خورشید من رفته است تا در آسمان تو بتابد، مرا تنها ماه

 

مانده است که می خوانمش از میان ابرها...

 

گفتم: مگر نمی شود آسمانمان یکی باشد؟ آن وقت خورشید برای من و

 

توست همانطور که در شب مهتاب برای ماست. کافیست آسمانمان یکی شود.

 

اما او دیگر هیچ نگفت و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 7:29 PM  توسط تيام | 

 

 

 

 تو می آیی،

 

می دانم که می آیی ...

 

 تو را دیشب از لحن عجیب بغض هایم، خوب فهمیدم ...

 

 تو را بی وقفه از باران چشم هایم، سیر نوشیدم.

 

تو می آیی،

 

می دانم که می آیی ...

 

و بر ابهام یک بودن، نگین آبی احساس می بندی، و از تکرار پوچ

 

لحظه های سرد تنهایی،مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ...

 

تو می آیی ... خوب می دانم

 

که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید

 

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد

 

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه، شبیه دختری از جنس پرواز،

 

میان گرمی دستان پر مهرت دوباره، باز می گیری

 

تو می آیی و من این را

 

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان!

 

شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان!

 

دوباره، خوب فهمیدم!

 

تو می آیی، می دانم، خوب می دانم که می آیی

 

و من را، در حریم امن چشمانت، به آرامش،

 

به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس!

 

می رسانی ...

 

تو می آیی، خوب می دانم که می آیی ... *

 

  

  تقديم به كسي كه قلبم هميشه براي او مي تپد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 6:0 PM  توسط تيام | 

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌همه كس، يك كسي، هركسي، هيچ كس.

  كار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند كه يك كسي اين كار را به انجام

 مي رساند. هركسي مي توانست اين كار را بكند،‌اما هيچ كس اين كار را نكرد.

 يك كسي عصباني شد، چرا كه اين كار، كار همه كس بود، اما هيچ كس متوجه

 نبود كه همه كس اين كار را نخواهد كرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد كه

 هركسي يك كسي را سرزنش كرد كه چرا هيچ كس كاري را نكرد كه همه كس

 مي توانست انجام بدهد.

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 5:45 PM  توسط تيام | 
        

      اگه عشق من تو نيستي            چرا مي لرزه دلم


                ¤¤¤¤¤¤¤¤                       ¤¤¤¤¤¤¤¤¤
           ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤              ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
         ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤             ¤¤¤¤¤
   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤                 ¤¤¤¤
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤               ¤¤¤¤ 
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤           ¤¤¤¤
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤     ¤¤¤¤¤
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤  ¤¤¤¤¤¤
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
        ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
            ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                       ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                          ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                              ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                                  
 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
                                      ¤¤¤¤¤¤ 
                                        ¤¤¤¤ 
                                          ¤¤

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 3:2 PM  توسط تيام | 

 زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخر 

 عمرمن با تو هستم

 از او پرسيدم كيستي؟ جواب داد : غم هستم

 و آن لحظه فكر كردم كه غم عروسكي است كه من با آن سرگرم مي شوم

 ولي اكنون فهميدم كه من عروسكي هستم بازيچه ي غم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 12:23 PM  توسط تيام |